هر چی به روز تولد من نزدیکتر می شه مامانم دلهره بیشتری داره. همش فکر می کنه یک چیزی کمه و یه اتفاق بد قراره بیفته. خلاصه دردسری شده برای مامان بیچاره. هر روز میره یه چیز می خره میاره ولی تمومی نداره. خیلی دلم می خواد بهش کمک کنم ولی کاری از دست من بر نمیاد.

دعا کنید به خوبی و خوشی تموم بشه و مامان جونم از جشنی که گرفته راضی باشه.
شنبه پانزدهم تیر 1387 | 12:11 | مامان ایلیا |