تبليغاتX
ایلیا
روز جمعه عروسی دایی جان بود. نمی دونید چقدر خوش گذشت .آخه من فقط یک دایی دارم و کلی براش آرزو داشتم خلاصه جونم براتون بگه مامان ساعت ۸ صبح من را از خواب بیدار کرد تا حمام کنم البته حمام که چه عرض کنم بزن بزن با بابا. چون من نمی خواستم برم حمام. خلاصه با عجله صبحانه خوردیم و راه افتادیم به طرف خونه مامانی.

از آن به بعد هم آزادی و خلاصه آره چون همه مشغول کار و فعالیت بودند اینجانب حسابی آتش سوزاندم و بابای بیچاره را اذیت کردم. چون مامان اینارفته بودند ...

بعدازظهر هم زمان عروسی همش به بابای بیچاره چسبیده بودم و آویزون .



سه شنبه چهارم تیر 1387 | 13:46 | مامان ایلیا |