و حتی طوری شده که شبها هم دلم نمی خواد برم خونه ولی بازور منو می برن
و تازه وقتی مامانم از تلفنهای دوساعتی فارق شد می فهمه چه بلایی سرش اومدهطفلکی مامان جونم با کلی ناز و نوازش من رو راهی کرده تا بریم جلوی در و حالا اونجا بود که شروع کردم به بهانه گیری که من با ماشین بابا میرم و با ماشین مامان نمیرم![]()
ولی درنهایت مامان پیروز شد و من مثل هرروز با مامان رفتم مهدکودک.


