تبليغاتX
ایلیا

می گفتم که تو خونه مامانی از همه لحاظ راحتم و حتی طوری شده که شبها هم دلم نمی خواد برم خونه ولی بازور منو می برن امروز تا این ساعت که خدمت شما هستم چند فقره تلفات به جا گذاشتم و مامانی شکایتم رو به مامانم کرده. مخصوصاً این روزا به خاطر عروسی تو خونه مامانی حسابی کار هست و من هم شدم قوزبالا قوز.

سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 | 14:49 | مامان ایلیا |
امروز من مهدکودک نرفتم. چون قرار بود برم خونه مامانی. صبح وقتی چشمم به مامانی افتاد که منتظر من بود گل از گلم شکفت و لبخندی سرشار از رضایت تمام صورتم رو گرفت. آخه میدونید تو خونه مامانی من پادشاهی می کنم ودیگه از بکن نکن و دعوا مرافعه خبری نیست.

سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 | 13:46 | مامان ایلیا |
پیرو مطالب قبل این روزها حرفی که من زیاد میشنوم اینه که ایلیا برو تو اتاقت بازی کن و من هم تا می تونم آتیش به پا می کنم و تازه وقتی مامانم از تلفنهای دوساعتی فارق شد می فهمه چه بلایی سرش اومده...



دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 | 10:44 | مامان ایلیا |
این روزها روزهای پرشوری برای خانواده ما است. چرا؟ چون عروسی دایی جانم استتمام خانواده در تکاپو و برو بیا و تلفن زدن و... هستند و اینجانب این وسط کمی مورد کم لطفی قرار گرفتم و تقریباً هیچکس من را نمی بیند.خلاصه ما هم از دو ماه پیش رقتیم برای خودمون لباس و کفش خریدیم تا بترکونیم و همه منو با داماد اشتباه بگیرن. در همین راستا جمعه گذشته رفتیم سلمونی  آقای سلمونی ذله شد بس که گفت صاف بشین سرتو بیار پایین وول نخور و...آخرش هم معلوم نشد چه مدلی موهای ما رو زد ولی فکر کنم پشت سرم یه تیکه سنگ انداخت که دیگه نروم مغازه اش از خدا هم بخواد. هر زمان وقت کنم میام و اندر حواشی عروسی براتون می نویسم. تابعد...

دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 | 10:36 | مامان ایلیا |

امروز صبح خیلی سختم بود از خواب بیدار بشم آخه می دونید شبها خیلی بیدار می مونم و تا همه را از رو نبرم نمی خوابم. اگر بدانید چقدر دلم می خواست فقط یک ذره دیگر بخوابم...با گریه و داد و بیداد بیدار شدم. مامان کلی شعر آقا پلیسه را برام خوند تا راضی شدم برم دستشویی و دست و صورتم رو بشورم. توی راه تا مهدکودک هم همش روی صندلی ماشین خواب بودم. عجب روزی بشه امروز. اما وقتی رسیدم مهدکودک و دیدم مهسان(دوست قدیمی)آمده دیگر وقت را تلف نکردم و شروع کردیم به آتش سوزاندن و اذیت و آزار نظافتچی مهد که صبح ها زودتر از همه برای نظافت مهد می آید و از قضا خیلی هم خانم آرامی است ولی دیگر خسته شد و دادی سرما کشید ولی کو گوش شنوا 

یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 | 7:40 | مامان ایلیا |
مامانم روز سه شنبه برام ۵تا کتاب از سری فسقلی ها خرید و من امروز یکی از آنها را به مهدکودک بردم تا مربی خوبم برای من و دوستام بخونه. آخه من خیلی قصه دوست دارم. تازه مامان قول داده به محض اینکه اینها تموم بشه(قصه هاشو بخورم) برام بقیه را هم می خره

شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 | 12:59 | مامان ایلیا |
دیروز با مامان و بابا رفته بودیم مطب بابا. بابا اول دندون های مامان رو معاینه کرد و بعد دندونهای من رو. میدونید اونجا به چه نتیجه ای رسیدم؟! به بابا اعلام کردم که می خواهم کارکنم و پول دربیارم و ماشین بخرم بابا و مامان از تعجب شاخ در آورده بودند. آخه بچه تو این سن و این حرفها؟؟!!!

شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 | 10:17 | مامان ایلیا |

امروز صبح برای بیدارشدن کلی با مشکل مواجه بودم آخه می دونید خیلی خوابم می اومد. بابا جون کلی برام شعر خونده و نازم رو کشیده تا بالاخره بعد از نیم ساعت تلاش بی وقفه بیدار شدم. تازه بعد از اون شروع کردم به شعار دادن که من مهدکودک نمیام!!!

طفلکی مامان جونم با کلی ناز و نوازش من رو راهی کرده تا بریم جلوی در و حالا اونجا بود که شروع کردم به بهانه گیری که من با ماشین بابا میرم و با ماشین مامان نمیرم

ولی درنهایت مامان پیروز شد و من مثل هرروز با مامان رفتم مهدکودک.



چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 | 7:48 | مامان ایلیا |