تبليغاتX
ایلیا
تصمیم دارم کمی راجع به خصوصیات اخلاقی خودم بنویسم آخه فکر کردم دیدم چه معنی داره ما این وبلاگ رو راه بندازیم ولی هیچی از خودمون نگیم

عرضم به حضورتون که اینجانب از همان روزهای اول گربه رو دم حجله کشتم و به مامان جونم نشون دادم که دیگه فکر یه خواب خوش رو از سرش بیرون کنه البته اینم بگم که مامانم اونقدر منو دوست داره که اینها براش چیزی نیست.خلاصه جونم براتون بگه که تا دوسالی پیش مامانی بودم و کلی هم به من خوش میگذشت چون هرچی می گفتم و هرکار می کردم مامانی از گل بالاتر به من نمی گفت.

اما از دوسالگی مامان برای رشد روابط اجتماعی(والبته بعضی ملاحظات دیگه) من رو به مهدکودک برد.

چشمتون روز بد نبینه روزی نبود که مربی محترم مهد از من پیش مامانم شکایت نکنه...ولی درکل چون بچه بسازی هستم و راحت خودم رو با شرایط تطبیق می دهم این تغییرات باعث ناراحتی و اذیت و آزار من نشد. 



سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 | 14:45 | مامان ایلیا |
امروز قراره بعد از مدتها بابا برای بردن من از مهدکودک بیاد چون مامان کاری داره که نمی تونه بیاد. کاش مامان تندتند کار داشته باشه تا من هم تندتند دچار تنوع بشم...

 تازه قراره بابا من رو ببره خونه مامانی(مامان مامانم) که خیلی دوستش دارم و تا شب کلی حال کنم



سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 | 13:31 | مامان ایلیا |
این هم نمودار سن منه:



سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 | 12:27 | مامان ایلیا |
من قصه خیلی دوست دارم. البته این رو هم بگم که این علاقه تازه ایجاد شده و روزی چندبار یقه مامان طفلی رو می گیرم که برام قصه بگو و اون بیچاره هم هرچی قصه بلده ده با برام میگه و من باز میگم بازم...

دیشب مامانم برام قصه شنگول و منگول گفت که کلی کیف کردم. حالا قراره امروز اگه مامان جونم وقت کنه بره برام چندتا کتاب قصه بخره تا دیگه مجبور نشه یه قصه رو سه هزار بار تکرار کنه



سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 | 10:23 | مامان ایلیا |

ایلیاخان در مهدکودک

 

فکرش رو بکنید من قرار بود بعد از یک هفته تعطیلی امروز بروم مهدکودک. از دیروز شروع کرده بودم به اعلام جنگ که من مهد نمی روم. اما امروز صبح درکمال ناباوری مامان و بابا درنهایت آرامش راهی مهدکودک شدم. مامانم شاخ درآورده بود. آخه فکرشم نمی کرد که اینقدر منطقی رفتار کنم

دوشنبه بیستم خرداد 1387 | 14:21 | مامان ایلیا |

در تعطیلات نیمه خرداد من و مامان تنها بودیم چون بابا برای یک کار ضروری باید چندروزی به مسافرت می رفت و از آنجایی که من پسر خیلی خوبی هستم تو این چند روز اصلاْ مامان جون را اذیت نکردم و گذاشتم تا بابا بیاد و حسابی از خجالت اون دربیایم. درعوض این تعطیلات باعث شد که همش همراه مامان تو مهمونی باشم و حسابی با خاله ها و پسر خالم علی به من خوش بگذره و وقتی بابا به تهران برگشت به عنوان جایزه من و مامان رو به اطراف تهران برد تا آب و هوایی عوض کنیم. که در این گردش اینجانب به خاطر گرمازدگی دچار تهوع و... گلاب به روتون شدم اما درمجموع خیلی به ما خوش گذشت.



دوشنبه بیستم خرداد 1387 | 14:18 | مامان ایلیا |
تو ماه محرم مامانم به خاطر نذری که برایم در دوران بارداری کرده بود برای من لباس سقایی پوشاند و کلی با بابا ذوق کرد برای همین هم از من هوارتا عکس انداخت ببینید:

 

خوشگل بودم نه!!

حالا بازهم ببینید:



دوشنبه بیستم خرداد 1387 | 13:57 | مامان ایلیا |

اینجا هم ده روزه بودم و به زور مامان بزرگم(مامان مامانم) من را قنداق کرده بودند و من هم از صبح تا غروب خوابیدم. البته در اثر فشار وارده از قنداق و به محض اینکه مامانم قنداقم رو باز کرد بیدار شدم و دمار از روزگارشون در آورددم.

 

 

ایلیا در قنداق

 



یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 | 10:45 | مامان ایلیا |

این منم در اولین باری که مامانم به من شیر داد.



یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 | 10:28 | مامان ایلیا |