عرضم به حضورتون که اینجانب از همان روزهای اول گربه رو دم حجله کشتم
و به مامان جونم نشون دادم که دیگه فکر یه خواب خوش رو از سرش بیرون کنه البته اینم بگم که مامانم اونقدر منو دوست داره که اینها براش چیزی نیست.خلاصه جونم براتون بگه که تا دوسالی پیش مامانی بودم و کلی هم به من خوش میگذشت چون هرچی می گفتم و هرکار می کردم مامانی از گل بالاتر به من نمی گفت.
اما از دوسالگی مامان برای رشد روابط اجتماعی(والبته بعضی ملاحظات دیگه) من رو به مهدکودک برد.
چشمتون روز بد نبینه روزی نبود که مربی محترم مهد از من پیش مامانم شکایت نکنه...ولی درکل چون بچه بسازی هستم و راحت خودم رو با شرایط تطبیق می دهم این تغییرات باعث ناراحتی و اذیت و آزار من نشد. 
تازه قراره بابا من رو ببره خونه مامانی(مامان مامانم) که خیلی دوستش دارم و تا شب کلی حال کنم
![]()

دیشب مامانم برام قصه شنگول و منگول گفت که کلی کیف کردم. حالا قراره امروز اگه مامان جونم وقت کنه بره برام چندتا کتاب قصه بخره تا دیگه مجبور نشه یه قصه رو سه هزار بار تکرار کنه![]()

فکرش رو بکنید من قرار بود بعد از یک هفته تعطیلی امروز بروم مهدکودک. از دیروز شروع کرده بودم به اعلام جنگ که من مهد نمی روم. اما امروز صبح درکمال ناباوری مامان و بابا درنهایت آرامش راهی مهدکودک شدم. مامانم شاخ درآورده بود
در تعطیلات نیمه خرداد من و مامان تنها بودیم چون بابا برای یک کار ضروری باید چندروزی به مسافرت می رفت و از آنجایی که من پسر خیلی خوبی هستم تو این چند روز اصلاْ مامان جون را اذیت نکردم و گذاشتم تا بابا بیاد و حسابی از خجالت اون دربیایم. درعوض این تعطیلات باعث شد که همش همراه مامان تو مهمونی باشم و حسابی با خاله ها و پسر خالم علی به من خوش بگذره و وقتی بابا به تهران برگشت به عنوان جایزه من و مامان رو به اطراف تهران برد تا آب و هوایی عوض کنیم. که در این گردش اینجانب به خاطر گرمازدگی دچار تهوع و... گلاب به روتون شدم اما درمجموع خیلی به ما خوش گذشت.

خوشگل بودم نه!!![]()
حالا بازهم ببینید:





